شنبه 23 آبان1388
بعد از مدتها سری به یاهو زدم. پس از ورود به محیط Messenger چشمم به Offline ی افتاد که توسط شخصی گذاشته شده بود و همینطور درخواست Add کردن نموده بود. از آنجایی که شناختی نسبت به ایشان و Id ایشان نداشتم پیغامی برایشان ارسال کردم و پس از سلام و عذرخواهی، خواستم خودشان را معرفی کنند. اما چند روز بعد وقتی دوباره به یاهو آمدم مثل دفعه قبل با همان مسئله مواجه شدم منتها در جواب بنده فقط یک "؟" ارسال کرده بود. فکر کردم شاید اشتباهی رخ داده است. اما ایشان مجددا درخواست Add کردن نموده بود. باز هم پیغامی برای این شخص ناشناس ارسال کردم که حداقل کمی آشنایی بدهد. بعد از مدتی نسبتا طولانی که دوباره گذرم به یاهو افتاد حتما حدس می زنید با چه چیزی مواجه شدم. بله مثل دو دفعه قبل با پیغام این شخص ناشناس برخورد کردم. احساس کردم این شخص آشناست و قصد دارد به نوعی مرا بپیچاند. و الا چرا این همه اصرار. در صورتیکه در Profile خودم گزینه Male را انتخاب کرده و تصویری از خودم را نیز گذاشته بودم تا برای Chatter های مذکر جای شک باقی نگذارم که مبادا ناشیانه به کاهدان بزنند و وقت عزیز و گرانبهایشان! را هزینه کرده باشند. تصمیم گرفتم خونسردی خودم را حفظ کنم و به قولی "کم نیاورم". به خاطر همین مثل همیشه تقاضای ایشان را رد کرده و این بار هیچ پیغامی برایشان ارسال نکردم. به محض رد درخواست ایشان مشاهده کردم که صفحه Chat باز شد و همان شخص مرموز شروع به ارسال پیام نمود.(ایشان Online بودند) بعد از سلام شروع به شیرین زبانی کرده و مثل یک دوست قدیمی جویای احوال من شد. در حالی که از این جریان تعجب کرده بودم (شاخ درآورده بودم) و با توجه به اینکه در یاهو با تعداد کمتر از انگشتان یک دست ارتباط گفتاری دارم از ایشان خواستم که خودشان را معرفی کنند. اما شخص مرموز همچنان مرموز بود و دم به تله نمیداد. در حالی که از این جریان خسته شده بودم سعی کردم موضوع را خاتمه بدهم به خاطر همین پیغامی ارسال کردم با این مضمون که " دوست عزیز از آنجایی که هیچ آشنایی با شما ندارم و شما را نمیشناسم لذا خواهش میکنم خود را معرفی کرده و دلیل اصرار خودتان برای آشنایی با من را نیز بیان کنید" اما در کمال تعجب پاسخی این چنین دریافت کردم:
"دوست عزیز من اصلا نمیدانم شما مرد هستید یا زن. قصدم آشنایی با شما بود. اما ظاهرا شما خیلی مغرور و متکبر هستید که اینچنین برخورد می کنید"
بعد از خواندن این پیغام نمیدانستم گریه کنم یا بخندم. جوابی به شرح ذیل برای ایشان ارسال کردم:
"دوست عزیز. از حسن!!؟ ظن شما متشکرم اما فکر نمیکنید که می بایست در ابتدای هر آشنایی آنطور که ادب حکم میکند به معرفی خودتان بپردازید و بعد اقدام به صمیمی نشان دادن خود بنمایید؟"
جواب این دوست مرموز این چنین بود:
"من هدفم دوستی با شما بود. اما انگار شما قصد ترور شخصیتی بنده را دارید"
دیگر پی برده بودم که با یک کاربری بیکار و الاف برخورد کرده ام که بزرگترین انگیزه اش ایجاد یک دوستی با جنس مخالف است که از قضا به کاهدان زده است. (البته اگر ایشان را مذکر فرض کنیم). ترجیح دادم پیغامی برای ایشان بفرستم و به ماجرا خاتمه بدهم. از این رو با کمی خشونت در نوشتار برایشان پیغام زیر را ارسال کردم:
"دوست عزیز شما هر که هستید و هر منظوری دارید متاسفانه تا خودتان را معرفی نکنید برای من وجود خارجی نخواهید داشت و هیچ گونه تمایلی برای Chat کردن با شما نخواهم داشت. موفق باشید و خدا نگهدار"
پیغام ارسال شد و مطمئنا دیگر قصد ادامه گفتگو را نداشتم. اما پس از چند لحظه پیغامی به دستم رسید که شاید تا سالها بعد از یادآوری آن خنده امانم را ببرد. در جواب من نوشته بود:
"شما بسیار آدم متکبر و مغروری هستید که برای شخصیت دیگران هیچ ارزشی قائل نیستید. اوقات بسیار بدی را با شما گذراندم و از اینکه آدمی مثل شما سر راه من قرار گرفت بسیار ناراحت هستم. امیدوارم دیگر هیچ وقت بر سر راه من قرار نگیرید و مزاحم من نشوید چرا که از همصحبتی با آدمهایی مثل شما بیزارم. به سلامت"
خوب دیگر همه چیز به وضوح برایم روشن شده بود. لبخندی بر لبانم نشست و بی اختیار به سالهای دور گذشته رفتم. زمانی که کتابی طنز از ابوالقاسم پاینده نویسنده اثر جاودان و البته ممنوع الچاپ "مرده کشان جوزان" به دستم رسید که داستانی در آن نوشته شده بود به نام "راز مگوی حمال قوزی" که به واقع شرح حال انسانهایی شبیه این دوست عزیز بود که در جستجوی احترام و ارزش گذاری دیگران شخصیت واخورده و لگدمال شده ی خود را به معرض نمایش می گذارند.
داستان فوق را به زودی جهت مطالعه علاقمندان در وبلاگ قرار خواهم داد.

