مجموعه سوم از اندیشه ها رو براتون گذاشتم. امیدوارم مورد توجه قرار بگیره.
برای اداره کردن خویش از سرت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت (دالایی لاما)
اراده آهنین یعنی زمین خوردن برای هفتمین بار و بلند شدن برای هشتمین بار (دهخدا)
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در شنبه 29 دی1386 0:56 توسط سعید
|
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته بشه. به کارفرماش گفت که دیگه می خواد از کار کردن دست بکشه و از زندگی در کنار همسر و فرزندانش لذت ببره. کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواد ترکش کنه ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار که دلش نمی خواست دیگر کار کند با اکراه پذیرفت. دلش به کار راضی نبود. با بی حوصلگی و بی توجهی ساختن خانه را به پایان رساند. او برای ساخت خانه از مصالح خوب استفاده نکرد و دقت لازم را در ساخت آن ننمود. وقتی ساخت خانه به پایان رسید. کارفرما برای دیدن خانه به آنجا آمد. او کلید درب خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ایست از طرف من برای تو ...!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 1:28 توسط سعید
دکتر علی شریعتی میگه: "میدونی رنج یعنی چی؟ اینکه کسی رو که دوست داری، تو رو دوست نداره و کسی که تو رو دوست داره، دوسش نداری و کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد هیچ گاه به هم نرسید."
بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است
من به پرواز نمی اندیشم ...
به تو می اندیشم
که تو زیباتر از اندیشه یک پروازی ...
+
نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 3:13 توسط سعید
چند تا مطلب قشنگ خوندم. حیفه که تو دلم نگهشون دارم.
قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام. (قیصر امین پور)
نمیخواهد مرا، اگر می خواست می آمد. اگر از حال بیمارم خبر می خواست می آمد.
خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم. ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم پست کن. خیلی تاریکم.
مدتهاست با نبودنت نگاهم دست خالی به چشمانم باز می گردد.
نمی گویم فراموشم مکن هرگز، ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی، نخواهی رفت از یادش.
+
نوشته شده در شنبه 22 دی1386 3:1 توسط سعید
اینم یه مجموعه دیگه از نقل قول های معروف از نامداران تاریخ.
سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم می کند و بس. (ویلیام شکسپیر)
هیچگاه نمی توانیم با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشاریم. (گاندی)
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در شنبه 15 دی1386 1:2 توسط سعید
|
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد رفتنت، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در انبوه غربت شد
و بعد رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز نام مرا با عبور سبز خود نخواهی برد
هنوز آشفته ام
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: "تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو: که در راه عشق و انتخاب تو خطا کردم"
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانه یک دل
میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
+
نوشته شده در شنبه 8 دی1386 3:27 توسط سعید
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش درآورد و پرسید: "چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟" دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: "بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد. ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: "چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟"
و باز دستهای حاضرین بالا رفت. سخنران اسکناس مجاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: "خوب حالا چه؟ کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟" و باز دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: "دوستان، با این بلاهایی که من بر سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه خواهان آن هستید" و ادامه داد: "در زندگی واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلوده می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم. ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پرارزشی هستیم."
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386 2:50 توسط سعید
|