خوب نوبتی هم باشه نوبت اندیشه هاست. با هم دفتر چهارم رو ورق بزنیم.
غمناک ترین لحظهء زندگی را از کسی تجربه می کنی که شیرین ترین خاطرات زندگی را با وی داشتی (ویلیام شکسپیر)
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری، همانند سیب باش که با افتادنت، اندیشه ای را بالا ببری (علی شریعتی)
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 3:51 توسط سعید
"وقتی به شمع تولدت فوت می کنی یعنی پایان همه چیزهایی که یک سال براشون زندگی کردی." یعنی اینکه یک سال بزرگتر شدی. یک سال پیرتر شدی. یک سال به پرواز همیشگیت نزدیک تر شدی.
دیگه آغوش مادر جایگاهی واسه گریه هات نیست. دیگه داری خودت میشی.
بزرگ که میشی عاشق میشی، دنیا رو قشنگ میبینی. دیگه هر سال از اینکه روز تولدت فکر کنی یک سال دیگه هم گذشت احساس ناراحتی نمی کنی و خوشحالی که تو این یک سال یک عمر با عشقت زندگی کردی هرچند برات یک لحظه بوده باشه.
اما یه روز ...
خواسته و ناخواسته وقت خداحافظی میرسه...!؟
و تو این بار باید به شمع های عشقت فوت کنی و وقتی فوت کردی یعنی تمام شدن همه چیزهایی که یک عمر واسشون اشک ریختی. حتی اگه این عمر یک لحظه بوده باشه.
افسوس که اومدن و رفتنمون دست خودمون نیست. مجبوریم بمونیم. بمونیم و به انتظار پرواز بشینیم .
کاش میدونستیم تا رسیدن به لحظه پرواز چند تا شمع دیگه باید فوت کنیم؟
"رفتن من حتمی است خوب می دانم که خاطرات من است بعد من به قاب می رود
درختی خشک را مانم به صحرا ... که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری ... نه برفی تا بسوزد هستی اش را"
"مشیری"
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 2:12 توسط سعید
|
به من میگفت: "آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر، می میرم"
باورم نمی شد....
فقط برای شوخی و یک امتحان به او گفتم بمیر ... !
و اینک سالهاست که در تنهایی پژمرده ام...؟
کاش امتحانش نمی کردم...
+
نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386 2:52 توسط سعید
|
چند تا تک بیت قشنگ تو ذهنم بود که یه جورایی حسم نسبت به عشقیه که تو قلبم دارم گفتم براتون بنویسم. البته کمی هم با خودم مشاعره کردم. اینم نتیجه اش.
زیر بارون بهاری شده باز حس تو جاری/شده خیس از غم دوریت بازم این زخمای کاری
یادت امشب باز دوباره منو برده توی رویا/ باز قرار که من امشب نخوابم تا صبح فردا
از آن زمان که تو رفتی بهار دل پژمرد/ بیا که خانه دل بی تو سخت ویران است
تو را به تیشه عشق میان مرمر قلبم تراشیدم/از آن پس من تو را چون بت پرستیدم
ما سخاوت پیشه ایم دل به هر کس می دهیم/ننگ داریم پس بگیریم توشه بخشیده را
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین/آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم
مفتون خویشم کردی از حالی که آنشب داشتی/بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت/عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت
تو را تا حد و مرز بت پرستی دوست دارم/تو را اندازه شب های مستی دوست دارم
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 4:36 توسط سعید
بازم چند تا جمله اونجوری...
در رویای کودکانه ام آموختم به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم، اما ناگهان او همه فکرم شد.
دوستم داری میدونم، فقط فراموشم کردی!
دل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه سال... و چه دورند و چه نزدیک به هم.
بر دیوار قلبم نوشتم ورود ممنوع! عشق خنده کنان آمد و گفت: "من بی سوادم"
خوشا به حال کسانی که هنوز کسی برایشان مانده است که به او بگویند: "خیلی تنهایم"
+
نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 3:51 توسط سعید
دیدم پرستویی را که کوچ می کرد. به او گفتم چون به دیار یارم می روی بگو که دوستش دارم و تا بی نهایت منتظرش هستم. پرستو رفت و سال بعد برگشت. نگاهم در نگاهش خیره ماند. گفت:
"دوستش بدار تا بی نهایت اما منتظرش نمان"
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 3:39 توسط سعید
وقتی هنوز نرفته بودی، یاد گرفتم چه جوری دنیای درد باشم و کسی نفهمه
یاد گرفتم آدمها رو ببخشم و تقاص گناهانشونو خودم بدم
یاد گرفتم با تو نجنگم ولی در برابر خنجرت محکم بایستم
فهمیدم چه جوری صبور باشم
فهمیدم چقدر حرف ناگفته دارم. فهمیدم عشق این نیست که یه پرنده رو آب و دون بدی و تر و خشک کنی
فهمیدن که عشق همون لحظه با غصه رها کردن پرندست
آره همه چیز و فهمیدم ولی هیچ وقت این رو نفهمیدم که چرا این فرصت رو نداشتم تا ثابت کنم که همه اینها رو یاد گرفتم و فهمیدم
+
نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 10:33 توسط سعید
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستی
ببینم، من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما ...
به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
به اشکی، یا، خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد!
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن ... یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من...
شعر از "کیوان شاهبداغی"
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 10:17 توسط سعید