تبليغاتX
سکوتم فریاد ناگفته هاست

سکوتم فریاد ناگفته هاست

دوستان عزیزم سلام. فکر کنم امروز آخرین به روز آوری رو انجام بدم البته در سال ۸۶. خوب نوروز تو راهه و همه حس و حال بهار و تازگی رو دارن. پیشاپیش به همتون سال نو رو تبریک میگم. سعی می کنم وقتی شماها همگی رفتین مسافرت من تو خونه بمونم و سعی کنم رنگ قشنگ تری به این وبلاگ بدم. حالا هم چند تا دو بیتی قشنگ براتون به عنوان عیدی اینجا گذاشتم.

زندگی زیباست، زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیرش هر چه نـازیباست، آن تدبیر ماست
زنـدگـــــــــی  آب  روانـیـسـت ، روان  می گذرد
آنچه تقدیـــــر من و توست، همــــان می گـذرد

در بــازی دل نگــاه مـن مست تو بود
هر برگ دلم شکست پابست تو بود
مـن شــاه دلـم را بـه زمین انداختم
اما چه کنم که تک دلم دست تو بود

گـــر نیایی تا قیـــامت انتظــــارت میکشم
منت عشق از نگــاه پر شرارت می کشم
ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم
تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

دل بی تو درون سینه ام می گندد
غـــم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهـــــار بـی تـو یعنی پـاییز
تقــویم بـه گـور پــدرش مـی خندد
  

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386 4:57 توسط سعید


من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد... نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد... پس چرا عاشق نباشم؟

اگه با دیدن من غم تو دلت جا میگیره... میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

و اینک لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند... و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند.

از من پرسیدند او هم تو را دوست دارد؟ گفتم همین که من او را دوست دارم کافی نیست؟ گفتند مگر تو میدانی عشق چیست؟ گفتم نه ولی بدون آن نمی توانم زنده بمانم. گفتند خوش به حالش! گفتم خوش به حال من که دیوانه اویم

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 4:57 توسط سعید


وقتی به آسمون نگاه می کنی دوست داری پر نور ترین ستاره رو مال خودت بدونی. اونکه از همه درخشانتره.
اما یادت باشه چشمهای دیگری هم به دنبال اون ستاره خیره شده. پس اون فقط مال تو نیست. ستاره های کوچک را نگاه کن که کم نورترند. مطمئن باش کمتر کسی به اونها چشم دوخته و اونا فقط برای تو هستند و بدون که اونها اگه کم نورند واسه اینه که دورتر هستند و دست نیافتنی. ولی یه ستاره اند. وقتی نزدیک اونها شدی درخشش اونها را خواهی دید.

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 2:39 توسط سعید


در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر پنج ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود. چون همانقدر پول هم به سختی به دست می آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا این هدیه من است. پدر جعبه را از دست دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی، باید داخل جعبه چیزی بگذاری؟
اشک از چشمان دختر سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جون، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم!

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه نمود.

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 3:51 توسط سعید


امروز تو یه مکان عمومی و جلو چشم خیلی از آدمها چیزی رو دیدم که خیلی منو به فکر برد. اینکه چرا دو تا دوست وقتی به مشکل بر می خورن، وقتی نمی تونن مشکلشون رو حل کنند و وقتی دیگه چیزی برای گفتن ندارن شروع میکنن به تخریب همدیگه و هر چی از همدیگه میدونن میریزن بیرون اونهم نه تو خلوت خودشون، بلکه جلو چشم ده ها نفر. شروع میکنن اسراری رو فاش کردن که یه روزی به خاطر اعتمادی که به هم داشتن برای هم گفته بودن و حالا ...
بی اختیار یاد این سخن یگانه مرد عالم حضرت علی (ع) افتادم که می گفت: "آنکس که از هر آنچه که می داند علیه کسی استفاده می کند همانند این است که به خود نیزه می زند تا آنکه را که در پشتش ایستاده هلاک کند."
بیایید بیشتر فکر کنیم. زندگی کوتاه تر از اونیه که به دشمنی بگذره. باور کنید آنچه را که داریم اگر از دست بدیم با گریه و پشیمانی نمی تونیم دوباره به دست بیاریم. بیایید اینجوری فکر کنیم که دیگه فرصتی نیست که آفتاب فردا رو ببینیم. بیایید هر چی محبت داریم امروز نشون بدیم. چیزی برای فردا نذاریم. فردا دوباره خورشید بیرون میاد و زندگی ادامه خواهد داشت اما شاید برای ما فردایی وجود نداشته باشه. 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 2:26 توسط سعید |


خیلی سخته که بغض راه گلوتو بسته باشه اما کسی نیست که سنگ صبورت باشه. خیلی سخته که چشمات طغیانگر سیلی باشه که هیچ شانه ای سدی برای آن نیست. سختر از همه اینها اینکه تو سکوت خودت عشق رو ناباورانه فریاد بزنی و کسی صداتو ناجوانمردانه نشنوه. کاش سنگ بودم. کاش سنگ بودیم. تا هیچ وقت اشک نمی ریختیم. تا برای هیچ اشکی شانه نمی شدیم. کاش سنگ بودیم تا کسی عشقمون رو باور نمی کرد نه اینکه انسان باشیم و کسی نفهمه که چی میگیم. کاش سنگ بودیم.

وقت جان کندن من بود نمی دانستم
تیغ در گردن من بود نمی دانستم
آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد
آخرین شیون من بود نمی دانستم
تا نمردم بگذارید که فریاد کنم
دوست هم دشمن بود نمی دانستم
از همان خنده که معنای عطوفت می داد
نیتش کشتن من بود نمی دانستم
آن چه من عاطفه پنداشتمش
آتش خرمن من بود نمی دانستم
لحظه وصل من و دوست خدا می داند
وقت جان کندن من بود نمی دانستم

 

+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 1:53 توسط سعید |


تا وقتی قلب عریان کسی را ندیده ای تن عریانت را نشانش مده. (چارلی چاپلین)

آشفتگی من از این نیست که به من دروغ گفته ای. از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم. (فردریش نیچه)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 2:8 توسط سعید


دختری می رفت. پسری او را دید و دنبال او روان شد. دختر پرسید که چرا پس من می آیی؟ پسر گفت بر تو عاشق شده ام! دختر گفت: بر من چه عاشق شده ای؟ خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید. برو و بر او عاشق شو. پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید. بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتی؟ دختر گفت : تو راست نگفتی. اگر عاشق من بودی پیش دیگری چرا می رفتی؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 0:38 توسط سعید


بازم چند تا دوبیتی قشنگ گیرم اومد که می نویسمشون.


در ذهن نیافرینمت، می میرم ... از شاخه اگر نچینمت می میرم
ای عادت چشمهای بی حوصله ام ... یک روز اگر نبینمت می میرم

نیمه شب صورت خود سوی خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سینه نفس می آید
به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 0:24 توسط سعید


بعضی حرفها رو نمیشه قیمت گذاشت.
بعضی حرفها حرف اضافه است.
بعضی حرفها با سکوت ادا می شوند.
بعضی حرفها را باید از نامحرم پوشاند.
بعضی حرفها به گویندش آبرو میده.
بعضی حرفها را باید یکبار گفت.
بعضی حرفها را باید بایگانی کرد.


+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 1:42 توسط سعید



من تو را می خواهم... و همین ساده ترین قصه یک انسان است... تو مرا می خوانی... من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم... و تو هم می دانی ... تا ابد در دل من می مانی.

زمانه گر خزان شود... تویی بهار زندگی... به پاکی دلت قسم... که دل زتو نمی کنم... که تکیه گاه من تویی... در این حصار زندگی.

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست... کاش به من می گفتی چیست... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است.

دیروزها کسی را دوست می داشتم... این روزها دلتنگی را... و این عمر من است که به همین سادگی می گذرد.

اگه میدونستی چقدر تنهام همیشه برام اشک می ریختی و اگه میدونستی همیشه اشک می ریزم هرگز تنهام نمیذاشتی.

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 1:16 توسط سعید


روزی مرد ثروتمندی پسر کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان بدهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک شبانه روز را در یک خانه محقر روستایی به سر بردند. در راه بازگشت پدر از پسرش پرسید: "چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر پاسخ داد: "فهمیدم که ما در خانه خود یک سگ داریم، ولی آنها چهار سگ دارند. ما در حیاطمان فقط یک فواره داریم ولی آنها یک رودخانه بزرگ دارند که انتهایش مشخص نیست. ما در حیاطمان فانوسهایی تزئینی داریم ولی آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست." پدر از حرف های پسر متعجب بود که پسر پرسید: "راستی پدر چرا ما اینقدر فقیریم!"

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386 3:2 توسط سعید


دکتر علی شریعتی فرق عشق و دوست داشتن رو چنین بیان کرده:

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست
اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد

و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و در عین حال ناپایدار و نامطمئن
و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است
و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه می نوشیم سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر
عشق هرچه دیرتر می آید کهنه تر می شود
و دوست داشتن نوتر
عشق تملک معشوق است
و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 3:0 توسط سعید


DESIGN BY :MINOS X

درد من
حصار برکه نیست....
درد،
زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا
به ذهنشان خطور نکرده است


صفحه نخست
پست الکترونيک




آرشیو ماهانه

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشيو موضوعي

شعر و سخن
دست نوشته ها
سایر مطالب


وبلاگ دوستان

دستیار وبلاگ نویس
دنیای سخن
دست نوشته
فریاد بی صدا
صداقت
تلخ یا شیرین
پروانه شب
تمنا