تو تعطیلات نوروزی فرصتی پیش اومد تا با نگاهی عمیق تر سری به وبلاگهای فارسی زبان بزنم. بیشتر وبلاگهایی با موضوع عاشقانه مد نظرم بود. اما اونچه که دیدم شاید اون چیزی نبود که واقعا انتظارش رو داشتم. در ذهن خودم این وبلاگ نویسان عاشق پیشه رو به ۵ دسته تقسیم کردم تا بتونم یه نتیجه کلی برای خودم مد نظر بگیرم.
دسته اول وبلاگهایی که به نوعی مکالمه عاشقانه و کودکانه دو نفر بود که از فن آوری اینترنت برای این کار استفاده می کردند.
دسته دوم عاشق های مجنون پیشه ای که به نوعی از نرسیدن به لیلی رویاهاشون باز موندن.
دسته سوم اونایی که از عشق فقط جفا و خیانت و فروپاشی رو تجربه کردند و نوشته هاشون این رو به خوبی نمایان می کنه.
دسته چهارم شکست خورده هایی رو نشون میده که هنوز به عشقشون فکر می کنند و غصه هایی که در این راه می خورن و گریه های شبانشون و ...
و دسته آخر اونهایی که عشقشون رو در لابلای فریاد نوشته هایی پنهان می کنند که اگر با چشم دل خوانده شوند عشق رو برای ما به تصویر می کشند نه عاشق و معشوق را.
دسته اول و پنجم مد نظر نیست چرا که اولی هوس است و آخری پرنده رها شده از قفس. اما دیگران. گاهی اوقات بهتره که آدم سکوت کنه تا اینکه بخواد از رنجی بگه که مدتهاست به اون خو کرده. بهتره احساسش رو به دست واژه هایی بسپره که به جای اون میتونن یه دنیا غم رو رو شونه های خودشون بکشونن. نمی دونم چرا آدمها غم هاشونو اینقدر بی بهانه و رایگان!!! به دیگران نشون میدن. چرا سعی نمی کنن این خاطرات همیشه زنده وجودشون رو برای همیشه تو یه گوشه قلبشون و فقط برای خودشون نگه دارن. چرا باور نداریم که غمهای ما فقط برای ماست و کسی نیست که بتونه بهتر از خودمون اونارو باور کنه. چرا سعی نکنیم که غصه هامونه قصه نکنیم برای دیگران. غم های ما سرمایه های ماندگار ما هستند. چرا از این سرمایه ها حفاظت نمی کنیم و اونارو برای جلب همدردی دیگران از صندوقچه گرانبهای دل بیرون می کشیم. باور کنید میشه بار سنگین غصه ها رو به تنهایی به دوش کشید و اونها را در لابلای سطرهایی پنهان کرد که با خوندنشون کسی به شکست و فروپاشی ما پی نبره. باور کنید تنها چیزی که میتونه به ما در تحمل این دردها کمک کنه خود این دردها هستند. اگر باور کنیم که:
"درد دل ما دوای درد دل ماست"
"شاه نعمت اله ولی"
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 18:30 توسط سعید
|
دوست عزیزی در یک نقد خصوصی عنوان کردند که بعضی گفتارها در بخش اندیشه ها در عین زیبایی و اینکه حقیقت زندگی انسان را بیان می کند گاهی در تضاد با گفتارهای دیگر می باشد. در پاسخ به این نقد اظهار می کنم همانگونه هم که قبلا عنوان شد این مطالب فقط نقل قول می باشد و به هیچ عنوان نظر موافق و مخالف شخص خودم در انتخاب و ارائه آنها دخیل نیست. اگر تضادی بین مطالب وجود دارد به اندیشه های صاحب نقل قولها باز می گردد. لازم به ذکر است نقد این دوست عزیز ایده ارائه یک پست در همین رابطه را به من داد که پس از مطالعات لازم برای ارائه در این صفحه آماده خواهم کرد. دفتر هشتم رو بخونیم.
میان دو نفر دشمنی میفکن چرا که اگر آنها صلح کنند تو در این میان شرمسار باشی. (سعدی شیرازی)
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند. مهم نیست که چه کار می کنید. که هستید و کجا زندگی می کنید. اگر مقدر شده دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت. (جولیا رابرتز)
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 18:30 توسط سعید
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای پرنده به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
باش با دست خودت آینه را پاک بکن
نکند آینه دلگیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 18:30 توسط سعید
سلام دوستان. امروز بازم دلم هوای اینجا رو کرد. نمی دونم چرا یه جورایی وقتی دلتنگ میشم تصمیم میگیرم اینجا حرف بزنم. هر چند کمتر تونستم حرفای خودم رو اینجا بنویسم. اما بازم تونستم کمی از غصه هامو موقتا فراموش کنم. داشتم به یه ترانه گوش می کردم از استاد شجریان. متن ترانه اونقدر عمق داشت که منو با همه غصه هام تو خودش غرق کرد. ترانه زیر نوشته بیژن سمندر و با صدای استاد محمدرضا شجریانه که عطا اله خرم آهنگساز این ترانه قشنگ بوده.
من و تـو قصه یـک کهنه کتابیم مگه نه
یه سوالیم، یـه سوال بی جوابیم مگه نه
یه روزی قصه پر غصه ما تموم میشه
آخرش نقطه پـایان کتابیم مگه نه
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب، مثل حبابیم مگه نه
کی میگه ما با همیم ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم مگه نه
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه آبیم مگه نه
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره رو به سرابیم مگه نه
اگه تا دامن خورشید خدا هـم برسیم
آخر از بـوسه خورشیـد کبابیم مگه نه
بـه قطار زندگی ما دیگه مشکل برسیم
اگه هم سوت بزنه ما دیگه خوابیم مگه نه
اگه امروز تو به فریاد دل ما نـرسی
فردا ما ساغر خالی زشرابیم مگه نه
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 12:57 توسط سعید
|
یک روز آمدی و گفتی تنهاییت را با من تقسیم کن که من نیز تنهایم.
گفتم تنهایی های من پر از اشک و غصه اند.
گفتی من سهمی می خواهم.
گفتم باشد. شادی هایم برای تو و تنهایی و غم هایم مال خودم.
گفتی هر دو را می خواهم.
گفتم برو. هر دو را نمی توانم تقسیم کنم.
من به تو غصه نمی فروشم. هر دو را نمی توانم به تو بدهم.
اصرار کردی.
سر شب آمدی که سهمت را بگیری.
وقتی زلال اشکهایم را دیدی تردید کردی.
طاقت نیاوردی و رفتی.
اشکها پرسیدند: "پس کجا رفت؟ ما که اشکهای شادی را برای او نهاده بودیم...!؟"
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 12:57 توسط سعید
قصد دارم از امروز یه پست جدید به نام "ماندگاران" ایجاد کنم که در اون به طور نسبتا خلاصه به شرح زندگی بزرگان تاریخ بپردازم. این پست بی ربط به پست اندیشه ها نمی تونه باشه. اگر بدونیم صاحب اندیشه ها چه طور زندگی کردند میتونیم به گفتارهاشون نگاه دقیق تر داشته باشیم. قصدم اینه که اول از همه برم سراغ اونایی که تو اندیشه ها ازشون نام بردم. و اولین نفر رو با یکی از سخنانش معرفی می کنم.
برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 12:9 توسط سعید
بعد از مدتها که داشتم تو کتابهام سرک می کشیدم چشمم افتاد به "منطق الطیر عطار". نمی دونم چی شد که وسوسه شدم دوباره این کتاب رو بخونم. خوب همیشه هم با دیدن این کتاب یاد مثنوی معروف "شیخ صمعان" می افتم. بدون هیچ فکری رفتم سراغ مثنوی شیخ صمعان و ...
در شگفتم چرا بعضی ها واقعا به قدرت عشق ایمان ندارن و اونو زاییده تفکر انسانها در کتابها و ... می دونن. خیلی ها عشق رو چیزی می دونن که انسانهای ماشینی امروز به علت غرق شدن در دنیای آهنیشون به وجود آوردن تا بتونن در لحظات فراغتشون به چیز دیگه ای هم فکر کنن. اما وقتی این ها رو می خونم و داستانهای گذشتگان رو که در زمان اونها زندگی بشر اینقدر سخت و سردرگم نبود بیشتر به عشق ایمان میارم و بیشتر می فهمم که همه چیز ما از عشقه. دلم می خواد بخش کوچیکی از این مثنوی رو براتون بنویسم تا ببینید که عشق تا کجاها می بره این تن خاکی رو...
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید / عافیت بفروخت، رسوایی خرید
عشق بر جان و دل او چیره گشت / تا زدل نومید، وز جان سیر گشت
چون مریدانش چنین دیدند زار / جمله دانستند کافتادست کار
جملهء یاران به دلداری او / جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار / خیز و این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفت امشب از خون جگر / کرده ام صدبار غسل ای بیخبر
آندگر یک گفت تسبیحت کجاست / کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم زدست / تا توانم بر میان زنار بست
آندگر یک گفت ای پیر کهن / گر خطایی رفت بر تو، توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال / تایبم از شیخی و حال و محال
آندگر یک گفت ای دانای راز / خیز و خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار / تا نباشد جز نمازم هیچ کار
آندگر یک گفت تا کی زین سخن / خیز و در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من اینجاستی / سجده پیش روی او زیباستی
آندگر گفتش پشیمانیت نیست / یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش از این / تا چرا عاشق نبودم پیش از این
آندگر گفتش که دیوت راه زد / تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت گر دیوی که راهم می زند / گو بزن الحق که زیبا می زند
آندگر گفتش که هرک آگاه شد / گوید این پیر اینچنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام و ننگ / شیشه سالوس بشکستم به سنگ
آندگر گفتش که با یاران بساز / تا شویم امشب به سوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست / هوشیار کعبه ام در دیر مست
آندگر گفتش که دوزخ در ره است / مرد دوزخ نیست هر کو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه من / هفت دوزخ سوزد از یک آه من
آندگر گفتش که امید بهشت / باز گرد و توبه کن زیر کار زشت
گفت چون یار بهشتی روی هست / گر بهشتی بایدم این کوی هست
آندگر گفتش که از حق شرم دار / حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکند / من به خود نتوانم از گردن فکند
آندگر گفتش برو ساکن بباش / باز ایمان آور و مومن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواه / هر که کافر شد ازو ایمان مخواه
....
آره دوستان، عشق همون چیزیه که همه چیز ما از اونه و عشق همون چیزیه که تو قلب هرکس وارد شد زیبایی رو خلق کرد. به قول شاعر:
"عاشق چه جوان چه پیرمرد... عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد"
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 0:28 توسط سعید
سلام به همه دوستان عزیزم
امروز اومدم یه سر دلی تازه کنم. چرخی بزنم تو وبلاگ باقی دوستان و احساس های قشنگشونو حس کنم. خودم هم حس نوشتن داشتم. امروز ۵ تا پست براتون تو وبلاگ گذاشتم. یعنی از این بعد روال اینجوریه که با هر بار اومدنم ۵ تا مطلب براتون می نویسم. همین پست هایی که توی صفحه اول می بینید. فقط فراموش نکنید می تونید با حرفاتون به من ایده بدین. از اینکه از وبلاگ خوشتون میاد و تعریف می کنید ممنونم ولی بیشتر نیازمند ایده هاتون هستم تا بتونم این وبلاگ و گسترش بدم. پس دریغ نکنید.
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 6:50 توسط سعید
|
دفتر هفتم رو براتون باز کردم. نوشته هایی که در این دفتر و سایر دفترها مقابلشون نام گوینده مطلب نوشته نشده به این دلیل که یا خودم اون مطلب رو نخوندم و یا اینکه از منبع او مطلب مطمئن نیستم. ولی به مرور زمان گوینده تمامی سخن ها درج خواهد شد. از دوستانی هم که این امکان رو دارن که با ذکر منبعش نام گوینده رو بگن خواهشمندم که این لطف رو در حق من و وبلاگ خودشون بکنن.
در راه رسیدن به اوج با مردم مهربان باش. چرا که هنگام سقوط با همان مردم روبرو خواهی شد.
(ویلسون میزلر)
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است. وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند در طرف جریان آب شنا کند. (علی شریعتی)
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 4:54 توسط سعید
|
امروز چند تا دوبیتی قشنگ خوندم. چند تاشو گلچین کردم که براتون بنویسم.
نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل
چـو تختـه پــاره بر مـوج، رهـا، رهـا، رهـا، من
زمن هــر آنکـه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
بـه مـن هـر آنکــه نزدیـک، ازو جـدا، جـدا مـن
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تـو افتــاد مسیرم که بمیرم
یک قطــره آبم کـه در انـدیشه دریـا
افتــادم و بـــاید بپذیـرم کــه بمیرم
در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد
در قـفس جــان دادم و صیــاد آزادم نکرد
ضربه مردم چنان از زندگـی سیرم نمـود
آرزوی مرگ کردم، مـرگ هم یــادم نکرد
رفتـی و در بـاورم بــاران گرفت
خاطراتت در وجودم جان گرفت
بـا تـو بـودن عـادتی دیـرینه بـود
روزگار از من تو را آسان گرفت
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 2:4 توسط سعید
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 1:39 توسط سعید
زیاد هستند آدمایی که در کنار ما زندگی می کنند که باورهایی دارن و چیزهایی را تجربه کردن. اما نتیجه تلخ گرفتن. شکست خوردن و حالا به دنیا و همه چیزهایی که یه روزی دنبالش بودن پشت کردن. دیگه باورهاشونو باور ندارن. دیگه تجربه هاشونو انکار می کنند. دیگه احساساتشونو پنهان میکنن. می خوان به همه بگن که نه هیچ وقت شکستی تو زندگی اونها نبوده. هیچ وقت احساساتشون تحریک نشده. اما پشت این پرده ریا قلبشون با همه احساسشون داره فریاد میزنه. داره التماس میکنه. اما اونا هیچ وقت بهش توجه نمی کنن. حتی اگه بدونن تنها راه نجاتشون از این دورویی شجاعت اقرار به اون چیزی که تو دلشون داره موج میزنه. چرا باید به دیگران نشون بدیم که هیچ وقت شکست نخوردیم در حالیکه خوردیم. چرا باید طوری رفتار کنیم که دیگران فکر کنن ما هیچ احساسی نداریم. دنیا پر از شکستهایی که همشون به نافرجامی ختم نشدن. اگر به کارنامه هر انسان موفقی نگاه کنیم جز شکست و دوباره برخاستن چیزی نمی بینیم. عشق هم چیزی نیست که انسان با شکست در اون به همه چیز پشت کنه. چه بسا شکست آغازی باشه برای تجلی اون عشق. پس از شکست نترسیم. اینجور فکر نکنیم که قرار ببازیم. مهم اینه بریم و مبارزه کنیم از نتیجه نترسیم. بریم و مردونه مبارزه کنیم.
من نمیگویم سمندر باش یـا پـروانـه باش
گر به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 1:17 توسط سعید
|
دختر و پسر فقیری که عاشق هم بودن تصمیم می گیرند ازدواج کنند. پسرک که پولی نداشت تا برای دختر چیزی بخرد. ساعت قدیمی که از پدرش به او رسیده بود را فروخت تا برای گیسوان بلند دختر سنجاق سر زیبایی بخرد. و دخترک هم که نمیتوانست برای پسر چیزی بخرد موهای بلند و زیبایش را فروخت تا برای ساعت پسر بند نقره ای زیبایی بخرد. روز عروسی نه بند ساعت نقره ای به کار پسر آمد و نه سنجاق سری که پسر برای دختر خریده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 18:9 توسط سعید
|
وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه ...
از خیال پریشان من گذشت:
"بر شانه های تو ..."
بر شانه های تو میشد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم
شاید آن جان پناه مهرمی توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند.
"فریدون مشیری"
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 17:32 توسط سعید
|
دوباره مرا پیدا کن
ای تنها ستاره صادق شبهای بی کسی.
نمی بینی غریب افتاده ام
خسته و بی هم نفس
در صحرای سرد و تاریک تنهایی
دستم را بگیر ای ناجی لحظه های دلتنگی
از آسمان، زلال، چون باران رحمت بر تن خشک من ببار
روح خفته مرا بیدار کن
وجود بی ثمرم را بارور کن
من بی تو سرگردان کوچه های بیهودگی ام
من بی تو نغمه خوان آواز مرگم
تو تنها ماه شبهای بی قراری من هستی
با تو مرا تولدی دوباره است
با تو من با خود صادقم
با تو من به آینه دروغ نمی گویم
با تو من به خوبی نارو نمی زنم
من خود را ویران می کنم تا با تو از نو بنا شوم
تو مرا از نو بساز
من با تو مغرورم، تازه ام، سرشارم
من با تو آزادم، آگاهم
من با تو عاشقم
تو مرا از اسارت زندگی برهان
و در بیکران عاشقی پرواز ده
تو حقیقت منی
تو مرا عاشق کن
من با تو از محال می گریزم.
"شعر از آرش ایرانی"
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 16:50 توسط سعید
دوستان خوبم دوباره سلام. یه سالی میشه که نیومدم و مطلب ننوشتم. حالا هم اولین کاری که می کنم اینه که سال نو رو بهتون تبریک می گم. براتون اول از همه سلامتی و شاد بودن در کنار خانواده و بعدش آرزوی برآورده شدن آرزوهاتون رو می کنم.
وقتی فکر می کنی تنهایی و هیچکس به یادت نیست. مطمئن باش یک نفر یک گوشه دنیا برای دیدنت لحظه شماری می کند
(ویلیام شکسپیر)
از من پرسید مرا بیشتر دوست داری یا زندگی را. گفتم زندگی را. قهر کرد و رفت. اما ندانست که خودش تمام زندگی من بود (لئوناردو داوینچی)
برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
+
نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387 1:6 توسط سعید