تبليغاتX
سکوتم فریاد ناگفته هاست

سکوتم فریاد ناگفته هاست

بدترین خیانتها این است که به کسی که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی. (امام صادق)

چیزیکه مرد را وادار می کند بی وفایی زنش را باور نکند داشتن اعتماد به حسن اخلاق زنش نیست. بلکه ضعف اخلاقی خودش است.  (ناپلئون بناپارت)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 15:0 توسط سعید


دوست عزیزی در یک نقد خصوصی عنوان کردند که بعضی گفتارها در بخش اندیشه ها در عین زیبایی و اینکه حقیقت زندگی انسان را بیان می کند گاهی در تضاد با گفتارهای دیگر می باشد. در پاسخ به این نقد اظهار می کنم همانگونه هم که قبلا عنوان شد این مطالب فقط نقل قول می باشد و به هیچ عنوان نظر موافق و مخالف شخص خودم در انتخاب و ارائه آنها دخیل نیست. اگر تضادی بین مطالب وجود دارد به اندیشه های صاحب نقل قولها باز می گردد. لازم به ذکر است نقد این دوست عزیز ایده ارائه یک پست در همین رابطه را به من داد که پس از مطالعات لازم برای ارائه در این صفحه آماده خواهم کرد. دفتر هشتم رو بخونیم.

میان دو نفر دشمنی میفکن چرا که اگر آنها صلح کنند تو در این میان شرمسار باشی. (سعدی شیرازی)

من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند. مهم نیست که چه کار می کنید. که هستید و کجا زندگی می کنید. اگر مقدر شده دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت. (جولیا رابرتز)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 18:30 توسط سعید


صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای پرنده به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
باش با دست خودت آینه را پاک بکن
نکند آینه دلگیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 18:30 توسط سعید


دفتر هفتم رو براتون باز کردم. نوشته هایی که در این دفتر و سایر دفترها مقابلشون نام گوینده مطلب نوشته نشده به این دلیل که یا خودم اون مطلب رو نخوندم و یا اینکه از منبع او مطلب مطمئن نیستم. ولی به مرور زمان گوینده تمامی سخن ها درج خواهد شد. از دوستانی هم که این امکان رو دارن که با ذکر منبعش نام گوینده رو بگن خواهشمندم که این لطف رو در حق من و وبلاگ خودشون بکنن.


در راه رسیدن به اوج با مردم مهربان باش. چرا که هنگام سقوط با همان مردم روبرو خواهی شد. 
(ویلسون میزلر
)

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است. وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند در طرف جریان آب شنا کند. (علی شریعتی)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 4:54 توسط سعید |


امروز چند تا دوبیتی قشنگ خوندم. چند تاشو گلچین کردم که براتون بنویسم.

نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل
چـو تختـه پــاره بر مـوج، رهـا، رهـا، رهـا، من
زمن هــر آنکـه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
بـه مـن هـر آنکــه نزدیـک، ازو جـدا، جـدا مـن

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تـو افتــاد مسیرم که بمیرم
یک قطــره آبم کـه در انـدیشه دریـا
افتــادم و بـــاید بپذیـرم کــه بمیرم

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد
در قـفس جــان دادم و صیــاد آزادم نکرد
ضربه مردم چنان از زندگـی سیرم نمـود
آرزوی مرگ کردم، مـرگ هم یــادم نکرد

رفتـی و در بـاورم بــاران گرفت
خاطراتت در وجودم جان گرفت
بـا تـو بـودن عـادتی دیـرینه بـود
روزگار از من تو را آسان گرفت

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 2:4 توسط سعید


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 1:39 توسط سعید


وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه ...
از خیال پریشان من گذشت:
"بر شانه های تو ..."
بر شانه های تو میشد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم
شاید آن جان پناه مهرمی توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند.

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 17:32 توسط سعید |


دوباره مرا پیدا کن
ای تنها ستاره صادق شبهای بی کسی.
نمی بینی غریب افتاده ام
خسته و بی هم نفس
در صحرای سرد و تاریک تنهایی
دستم را بگیر ای ناجی لحظه های دلتنگی
از آسمان، زلال، چون باران رحمت بر تن خشک من ببار
روح خفته مرا بیدار کن
وجود بی ثمرم را بارور کن
من بی تو سرگردان کوچه های بیهودگی ام
من بی تو نغمه خوان آواز مرگم
تو تنها ماه شبهای بی قراری من هستی
با تو مرا تولدی دوباره است
با تو من با خود صادقم
با تو من به آینه دروغ نمی گویم
با تو من به خوبی نارو نمی زنم
من خود را ویران می کنم تا با تو از نو بنا شوم
تو مرا از نو بساز
من با تو مغرورم، تازه ام، سرشارم
من با تو آزادم، آگاهم
من با تو عاشقم
تو مرا از اسارت زندگی برهان
و در بیکران عاشقی پرواز ده
تو حقیقت منی
تو مرا عاشق کن
من با تو از محال می گریزم.

"شعر از آرش ایرانی" 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 16:50 توسط سعید


دوستان خوبم دوباره سلام. یه سالی میشه که نیومدم و مطلب ننوشتم. حالا هم اولین کاری که می کنم اینه که سال نو رو بهتون تبریک می گم. براتون اول از همه سلامتی و شاد بودن در کنار خانواده و بعدش آرزوی برآورده شدن آرزوهاتون رو می کنم.


وقتی فکر می کنی تنهایی و هیچکس به یادت نیست. مطمئن باش یک نفر یک گوشه دنیا برای دیدنت لحظه شماری می کند 
(ویلیام شکسپیر
)

از من پرسید مرا بیشتر دوست داری یا زندگی را. گفتم زندگی را. قهر کرد و رفت. اما ندانست که خودش تمام زندگی من بود (لئوناردو داوینچی)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387 1:6 توسط سعید


دوستان عزیزم سلام. فکر کنم امروز آخرین به روز آوری رو انجام بدم البته در سال ۸۶. خوب نوروز تو راهه و همه حس و حال بهار و تازگی رو دارن. پیشاپیش به همتون سال نو رو تبریک میگم. سعی می کنم وقتی شماها همگی رفتین مسافرت من تو خونه بمونم و سعی کنم رنگ قشنگ تری به این وبلاگ بدم. حالا هم چند تا دو بیتی قشنگ براتون به عنوان عیدی اینجا گذاشتم.

زندگی زیباست، زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیرش هر چه نـازیباست، آن تدبیر ماست
زنـدگـــــــــی  آب  روانـیـسـت ، روان  می گذرد
آنچه تقدیـــــر من و توست، همــــان می گـذرد

در بــازی دل نگــاه مـن مست تو بود
هر برگ دلم شکست پابست تو بود
مـن شــاه دلـم را بـه زمین انداختم
اما چه کنم که تک دلم دست تو بود

گـــر نیایی تا قیـــامت انتظــــارت میکشم
منت عشق از نگــاه پر شرارت می کشم
ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم
تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

دل بی تو درون سینه ام می گندد
غـــم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهـــــار بـی تـو یعنی پـاییز
تقــویم بـه گـور پــدرش مـی خندد
  

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386 4:57 توسط سعید


من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد... نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد... پس چرا عاشق نباشم؟

اگه با دیدن من غم تو دلت جا میگیره... میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

و اینک لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند... و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند.

از من پرسیدند او هم تو را دوست دارد؟ گفتم همین که من او را دوست دارم کافی نیست؟ گفتند مگر تو میدانی عشق چیست؟ گفتم نه ولی بدون آن نمی توانم زنده بمانم. گفتند خوش به حالش! گفتم خوش به حال من که دیوانه اویم

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 4:57 توسط سعید


تا وقتی قلب عریان کسی را ندیده ای تن عریانت را نشانش مده. (چارلی چاپلین)

آشفتگی من از این نیست که به من دروغ گفته ای. از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم. (فردریش نیچه)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 2:8 توسط سعید


بازم چند تا دوبیتی قشنگ گیرم اومد که می نویسمشون.


در ذهن نیافرینمت، می میرم ... از شاخه اگر نچینمت می میرم
ای عادت چشمهای بی حوصله ام ... یک روز اگر نبینمت می میرم

نیمه شب صورت خود سوی خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سینه نفس می آید
به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 0:24 توسط سعید



من تو را می خواهم... و همین ساده ترین قصه یک انسان است... تو مرا می خوانی... من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم... و تو هم می دانی ... تا ابد در دل من می مانی.

زمانه گر خزان شود... تویی بهار زندگی... به پاکی دلت قسم... که دل زتو نمی کنم... که تکیه گاه من تویی... در این حصار زندگی.

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست... کاش به من می گفتی چیست... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است.

دیروزها کسی را دوست می داشتم... این روزها دلتنگی را... و این عمر من است که به همین سادگی می گذرد.

اگه میدونستی چقدر تنهام همیشه برام اشک می ریختی و اگه میدونستی همیشه اشک می ریزم هرگز تنهام نمیذاشتی.

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 1:16 توسط سعید


دکتر علی شریعتی فرق عشق و دوست داشتن رو چنین بیان کرده:

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست
اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد

و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و در عین حال ناپایدار و نامطمئن
و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است
و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه می نوشیم سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر
عشق هرچه دیرتر می آید کهنه تر می شود
و دوست داشتن نوتر
عشق تملک معشوق است
و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 3:0 توسط سعید


خوب نوبتی هم باشه نوبت اندیشه هاست. با هم دفتر چهارم رو ورق بزنیم.


غمناک ترین لحظهء زندگی را از کسی تجربه می کنی که شیرین ترین خاطرات زندگی را با وی داشتی
(ویلیام شکسپیر
)

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری، همانند سیب باش که با افتادنت، اندیشه ای را بالا ببری (علی شریعتی)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 3:51 توسط سعید


بازم چند تا جمله اونجوری...

در رویای کودکانه ام آموختم به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم، اما ناگهان او همه فکرم شد.

دوستم داری میدونم، فقط فراموشم کردی!

دل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه سال... و چه دورند و چه نزدیک به هم.

بر دیوار قلبم نوشتم ورود ممنوع! عشق خنده کنان آمد و گفت: "من بی سوادم"

خوشا به حال کسانی که هنوز کسی برایشان مانده است که به او بگویند: "خیلی تنهایم"

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 3:51 توسط سعید


دیدم پرستویی را که کوچ می کرد. به او گفتم چون به دیار یارم می روی بگو که دوستش دارم و تا بی نهایت منتظرش هستم. پرستو رفت و سال بعد برگشت. نگاهم در نگاهش خیره ماند. گفت:
"دوستش بدار تا بی نهایت اما منتظرش نمان"

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 3:39 توسط سعید


مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستی
ببینم، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما ...
به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟

به اشکی، یا، خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد!

به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن ... یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من...

شعر از "کیوان شاهبداغی"

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 10:17 توسط سعید


مجموعه سوم از اندیشه ها رو براتون گذاشتم. امیدوارم مورد توجه قرار بگیره.


برای اداره کردن خویش از سرت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت
(دالایی لاما
)

اراده آهنین یعنی زمین خوردن برای هفتمین بار و بلند شدن برای هشتمین بار (دهخدا)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386 0:56 توسط سعید |


دکتر علی شریعتی میگه: "میدونی رنج یعنی چی؟ اینکه کسی رو که دوست داری، تو رو دوست نداره و کسی که تو رو دوست داره، دوسش نداری و کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد هیچ گاه به هم نرسید."

بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است

من به پرواز نمی اندیشم ...

به تو می اندیشم

که تو زیباتر از اندیشه یک پروازی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 3:13 توسط سعید


چند تا مطلب قشنگ خوندم. حیفه که تو دلم نگهشون دارم.

قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام. (قیصر امین پور)

نمیخواهد مرا، اگر می خواست می آمد. اگر از حال بیمارم خبر می خواست می آمد.

خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم. ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم پست کن. خیلی تاریکم.

مدتهاست با نبودنت نگاهم دست خالی به چشمانم باز می گردد.

نمی گویم فراموشم مکن هرگز، ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی، نخواهی رفت از یادش.


+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386 3:1 توسط سعید


اینم یه مجموعه دیگه از نقل قول های معروف از نامداران تاریخ.


سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم می کند و بس.
(ویلیام شکسپیر
)

هیچگاه نمی توانیم با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشاریم. (گاندی)


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386 1:2 توسط سعید |


و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد رفتنت، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در انبوه غربت شد
و بعد رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز نام مرا با عبور سبز خود نخواهی برد
هنوز آشفته ام
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: "تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو: که در راه عشق و انتخاب تو خطا کردم"
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانه یک دل
میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم



+ نوشته شده در شنبه 8 دی1386 3:27 توسط سعید


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق، من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی، قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوترها
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویاییست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب تو را می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بیتاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر یمی بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یک شب بگویی "دوستم داری" تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پرغوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 2:48 توسط سعید


امروز تصمیم گرفتم یه مجموعه کوچیک از دو بیتی هایی که یه جورایی حس و حال پاییز رو دارند اینجا جمع آوری کنم. هر چند پاییز اومد و در حال تمام شدنه اما حس من مدتهاست که پاییز ی مونده. به خاطر همین این مجموعه رو اینجا می ذارم که وبلاگ هم حس و حال برگ ریزان رو پیدا کنه.

زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعــــر نشدی وگـرنه مـی فهمیـدی
پاییز بهـاریست که عاشق شده است

"باقی دوبیتی ها در ادامه مطلب"


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386 5:29 توسط سعید


خوب دوستان قصد دارم در ابتدای کار چند نقل قول معروف از انسانهای بزرگ و مشهور تاریخ رو براتون بگم که هر کدومشون در زمان و مکان خودش تاثیر شگرفی بر جامعه انسانی داشتند.

سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است. (آلبرت انیشتین)

دنبال شادی ها بگردید، چون غم خودش شما را پیدا می کند. (فردریش نیچه)

 


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 2:12 توسط سعید


DESIGN BY :MINOS X

درد من
حصار برکه نیست....
درد،
زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا
به ذهنشان خطور نکرده است


صفحه نخست
پست الکترونيک




آرشیو ماهانه

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشيو موضوعي

شعر و سخن
دست نوشته ها
سایر مطالب


وبلاگ دوستان

دستیار وبلاگ نویس
دنیای سخن
دست نوشته
فریاد بی صدا
صداقت
تلخ یا شیرین
پروانه شب
تمنا