حتما پیش اومده با آدمهایی برخورد کنید که تمام وجودشون پر از غرور و منیت و تکبر باشه و تنها کلمه ای که ورد زبونشونه "من" باشه. چه احساسی بهتون دست میده وقتی با این آدمها هم کلام میشید؟ وقتی که تکبرشون به جایی میرسه که به همه چیز و همه کس گیر میدن و اونها رو کوچک و بی ارزش میبینن. تا جاییکه حتی به جهان هستی خودشون و نظام طبیعی جهان ریشخند می زنند. حتما پیش اومده با انسانهایی!!! برخورد کنید که حتی خدای خودشونو به خدایی قبول ندارند و آفرینش و نظام آفرینش رو به تمسخر می گیرند. اشتباه نکنید نمی خوام یک بحث مذهبی بکنم و یا اینکه تایید کنم خدایی هست یا نیست و اگر هست چگونه است. تو کتابهای درسی و یا تاریخی حتما در مورد نمرود پادشاه بابل که ادعای خدایی می کرد چیزهایی خوندید. همونی که به آسمانها تیراندازی کرد تا خدای آسمانها رو از بین ببره. همینطور فراعنه مصر و حتی تو عصر خودمون افرادی مثل هیتلر و خیلی های دیگه که خودخواهی و تکبرشون به جایی رسید که ادعای خدایی کردند. اما سرانجام همشون چیز دیگه ای بود. سوال اصلی اینجاست که این انسان ها از چه مرتبه ای به جایگاه خودشون نگاه می کنند که فکر میکنند اونقدر بزرگ هستند که این ادعا رو بکنند و بندگی و کوچک بودن خودشون رو باور نداشته باشند؟ مدتی پیش گشتی در اینترنت داشتنم و با مشاهده تصاویری به این حقارت و کوچکی این آدمها تاسف خوردم. کاش آنهایی که اینگونه لاف بزرگی می زنند گاهی با چشم دل به آنچه که پیرامونشان است بنگرند و کوچکی خود را به تماشا بنشینند. به تصاویر زیر بنگرید و آنچه را که گفتم به بوته نقد بگذارید.

قطعا این انسانها در شهری، در کشوری و در قاره ای زندگی می کنند که بر روی سیاره ای به نام زمین قرار دارد که وسعت آن برای آنها غیر قابل درک است. کره زمینی که با دیدن آن در کنار این سیاره ها لذت خوشایندی به انسان می بخشد که از آنها "بزرگتر" است.

مقایسه کنید زمین را در برابر سیاره ژوپیتر.

فلش بزرگ زمین را نشان می دهد که ذره ای است در برابر خورشید. حتما میدانید که حجم خورشید یک میلیون برابر حجم سیاره زمین است. چگونه میتوانیم تصور این بزرگی را بکنیم در حالیکه از تصور بزرگی عدد یک میلیون عاجز هستیم. برای مثال به هر کسی دو هفته فرصت بدهید تا یک میلیون را بی وقفه بشمارد. بعید میدانم موفق شود. امتحان کنید!!!

خورشید در برابر ستاره "آرکتوروس"
ظاهرا حس خوشایندی که از دیدن سیاره زمین در برابر سایر سیاره ها در تصویر اول داشتیم اینک محو شده است.

و سرانجام ستاره "آرکتوروس" که در برابر ستاره "آنتارس" ذره ای بیش نیست. راستی زمین چه شد؟ چرا دیگر زمین را در این مقیاس به حساب نمی آوریم؟ چه بلایی بر سر قاره ها، کشورها، شهرها... و سرانجام انسانهای بزرگی!!! که کوچکی خود را در برابر این بزرگی ها نمی بینند، آمد؟ باور کنیم که همه اینها فقط ذره ای از کهکشان بزرگ راه شیری هستند که خود یکی از میلیونها کهکشان موجود در فضای بیکران است که تا کنون ناشناخته مانده است و باور کنیم که همه اینها را خداوند در چشم به هم زدنی آفریده است اگر ایمان داشته باشیم.
بیایید با چشم دل به جهان پیرامونمان بنگریم. روحمان را پرواز دهیم و از بیکرانها به جایگاه خویش بنگریم. از تکبر و غرور بگذریم که چیزی جز نابودی برایمان به ارمغان نخواهد آورد.
"افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است"
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 3:17 توسط سعید
|
سلام
پس از مدتها دوری به سبب مشغله کاری فرصتی شد تا دوباره سری به دنیای وبلاگ نویسی بزنم و با دوستان دور و نزدیک دیداری (مجازی) تازه کنم. خوب شرمنده شدم از دوست نوازی و رسم معرفت که دوستان در حق اینجانب روا داشتند. گویا در دنیای مجازی وبلاگ نویسی همه چیز باید مجازی باشد. نوشته ها، تعریف ها، انتقادها... و حتی دوستی ها. گویا در این وادی فقط تعریف و تمجید است که دوستی ها را برقرار می سازد. "دوست عزیز وبلاگ قشنگی داری" ... "به من هم سر بزن" ... "کلبه ما را منور کن" ... "منتظر حضور سبزت هستم" ... "نظر یادت نره" ... "دوباره بیا" ... "مطالبت خیلی قشنگ بود" ...
راستی این جملات تضمینی برای پایدار بودن این دوستی ها و آشنایی ها می باشد؟ تا کی می توانیم این دوستی ها را اینگونه دوام بخشیم؟ حتما می دانیم که یافتن دوست آسان و بقای دوستی مشکل است. برای پایداری این دوستی ها چه جملاتی استفاده کنیم؟
افسوس که باورمان شده باید اینگونه بگوییم تا کسی ما را دوست بداند و صد افسوس که یقین داریم اگر تکرار نکنیم دوستی ها رنگ مجازی به خود می گیرند و در لابلای نیرنگ تعریف ها و تمجیدها برای همیشه رنگ خواهند باخت.
وبلاگ را بهانه ای قرار دهیم برای گفتگو با انسان ها. برای برقراری ارتباط با اندیشه ها. برای ایجاد محبت بین دلها. اینگونه نباشد که با حذف و غیبت دیگری، همه چیز رنگ فنا به خود بگیرد. آنچه را که می سازیم پاس بداریم که شاید دوباره به دست آوردنش محال باشد.
لازم میدونم شعری طنز اما تلخ که در اینباره یادم میاد رو محض باز شدن خنده بر لبانتان و البته تامل در این موضوع در اینجا درج کنم.
حـال من از این و آن پرسیدنیست
چند روزی هست حالم دیدنیست
هیچ کس اشکی بـرای ما نریخت
هـرکـه با ما بود از مـا می گریخت
گـــاه بــر روی زمین زل مـی زنـم
گـــاه بــر حــــافظ تفــال میزنــــم
حـــــافظ دیـوانـه فــالم را گـــرفت
یک غــزل آمد کــه حـالم را گرفت
"ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387 4:50 توسط سعید
|
دهقان فداکار پیر شده، چوپان دروغگو تو اداره رییس شده، شنگول و منگول یه پا گرگ شدن، کوکب خانم دیگه حوصله مهمون رو نداره، تصمیم کبری این بود که بره دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است، حسنک گوسفنداشو ول کرده و تو یه شرکت آبدارچی شده، آرش کمانگیر کراکی شده، شیرین، خسرو و فرهادو پیچونده و با مجنون رفته اکس پارتی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن و پیتزا دم خونه ها می رسونن، کپل و دم باریک تی ان تی تو کیف نارنجی می ذارن. و ایرانیها دیگر ایرانی نما شده اند.
مدتهاست عینک خوش بینی بر چهره مان گذارده ایم بی آنکه بفهمیم جوهر انسانیت مان به زنجیر حماقت گرفتار شده است. راستی سر ما ایرانیها چه آمده؟ عزت، اعتماد و همدلی مان در خم کدامین کوچه خفت به یغما رفته است که این چنین غارتگر آبرو و شرف همنوعان خویش هستیم. کجاست غیرت مردان و زنان سرزمین پارس تا بیابند که چگونه به تاراج سپرده شد یادگار بزرگ مردان دلیر این سرزمین در سایه حماقت و نخوت این فریب خوردگان همیشه تاریخ. ای دلیر مردان و شیر زنان آذری، ای غریو افکنان کرد، ای دلیران تنگستان و ای دشمن ستیزان بلوچ و خراسان و شما ای مردمان ایران زمین به پا خیزید و ایرانی را به ایرانی بودنش فراخوانید.
متن بالا بعد از مطالعه وبلاگ هایی نوشته شده است که عمدتا انگیزه ترویج قومیت و ملیت را بی آنکه به این بیاندیشند که دنیا مدت هاست این تفکر پست انسانی را به کنار گذاشته است را دارند. خودتان قضاوت کنید و ببینید چگونه ایرانی در سایه سیاست شوم "استحمار" به اینجا رسیده است...!!؟؟
گزیده ای از این وبلاگها را برای شما می گذارم. به امید داشتن ایرانی برای همه ایرانیان.
http://astara-enzeli-az.blogspot.com/2006/07/16-6.html
http://farsdog.wordpress.com/2007/06/11/13
http://gonahkar.com/archives/2005/10/31/eftekhar
http://qorolond.blogspot.com/2008/01/blog-post_31.html
http://blog.360.yahoo.com/blog-jEHAmyszdKTb6vX59UpCseJc?p=172
http://www.mytabriz.com/news/?p=6270
+
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 15:20 توسط سعید
|
تو تعطیلات نوروزی فرصتی پیش اومد تا با نگاهی عمیق تر سری به وبلاگهای فارسی زبان بزنم. بیشتر وبلاگهایی با موضوع عاشقانه مد نظرم بود. اما اونچه که دیدم شاید اون چیزی نبود که واقعا انتظارش رو داشتم. در ذهن خودم این وبلاگ نویسان عاشق پیشه رو به ۵ دسته تقسیم کردم تا بتونم یه نتیجه کلی برای خودم مد نظر بگیرم.
دسته اول وبلاگهایی که به نوعی مکالمه عاشقانه و کودکانه دو نفر بود که از فن آوری اینترنت برای این کار استفاده می کردند.
دسته دوم عاشق های مجنون پیشه ای که به نوعی از نرسیدن به لیلی رویاهاشون باز موندن.
دسته سوم اونایی که از عشق فقط جفا و خیانت و فروپاشی رو تجربه کردند و نوشته هاشون این رو به خوبی نمایان می کنه.
دسته چهارم شکست خورده هایی رو نشون میده که هنوز به عشقشون فکر می کنند و غصه هایی که در این راه می خورن و گریه های شبانشون و ...
و دسته آخر اونهایی که عشقشون رو در لابلای فریاد نوشته هایی پنهان می کنند که اگر با چشم دل خوانده شوند عشق رو برای ما به تصویر می کشند نه عاشق و معشوق را.
دسته اول و پنجم مد نظر نیست چرا که اولی هوس است و آخری پرنده رها شده از قفس. اما دیگران. گاهی اوقات بهتره که آدم سکوت کنه تا اینکه بخواد از رنجی بگه که مدتهاست به اون خو کرده. بهتره احساسش رو به دست واژه هایی بسپره که به جای اون میتونن یه دنیا غم رو رو شونه های خودشون بکشونن. نمی دونم چرا آدمها غم هاشونو اینقدر بی بهانه و رایگان!!! به دیگران نشون میدن. چرا سعی نمی کنن این خاطرات همیشه زنده وجودشون رو برای همیشه تو یه گوشه قلبشون و فقط برای خودشون نگه دارن. چرا باور نداریم که غمهای ما فقط برای ماست و کسی نیست که بتونه بهتر از خودمون اونارو باور کنه. چرا سعی نکنیم که غصه هامونه قصه نکنیم برای دیگران. غم های ما سرمایه های ماندگار ما هستند. چرا از این سرمایه ها حفاظت نمی کنیم و اونارو برای جلب همدردی دیگران از صندوقچه گرانبهای دل بیرون می کشیم. باور کنید میشه بار سنگین غصه ها رو به تنهایی به دوش کشید و اونها را در لابلای سطرهایی پنهان کرد که با خوندنشون کسی به شکست و فروپاشی ما پی نبره. باور کنید تنها چیزی که میتونه به ما در تحمل این دردها کمک کنه خود این دردها هستند. اگر باور کنیم که:
"درد دل ما دوای درد دل ماست"
"شاه نعمت اله ولی"
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 18:30 توسط سعید
|
سلام دوستان. امروز بازم دلم هوای اینجا رو کرد. نمی دونم چرا یه جورایی وقتی دلتنگ میشم تصمیم میگیرم اینجا حرف بزنم. هر چند کمتر تونستم حرفای خودم رو اینجا بنویسم. اما بازم تونستم کمی از غصه هامو موقتا فراموش کنم. داشتم به یه ترانه گوش می کردم از استاد شجریان. متن ترانه اونقدر عمق داشت که منو با همه غصه هام تو خودش غرق کرد. ترانه زیر نوشته بیژن سمندر و با صدای استاد محمدرضا شجریانه که عطا اله خرم آهنگساز این ترانه قشنگ بوده.
من و تـو قصه یـک کهنه کتابیم مگه نه
یه سوالیم، یـه سوال بی جوابیم مگه نه
یه روزی قصه پر غصه ما تموم میشه
آخرش نقطه پـایان کتابیم مگه نه
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب، مثل حبابیم مگه نه
کی میگه ما با همیم ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم مگه نه
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه آبیم مگه نه
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره رو به سرابیم مگه نه
اگه تا دامن خورشید خدا هـم برسیم
آخر از بـوسه خورشیـد کبابیم مگه نه
بـه قطار زندگی ما دیگه مشکل برسیم
اگه هم سوت بزنه ما دیگه خوابیم مگه نه
اگه امروز تو به فریاد دل ما نـرسی
فردا ما ساغر خالی زشرابیم مگه نه
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 12:57 توسط سعید
|
بعد از مدتها که داشتم تو کتابهام سرک می کشیدم چشمم افتاد به "منطق الطیر عطار". نمی دونم چی شد که وسوسه شدم دوباره این کتاب رو بخونم. خوب همیشه هم با دیدن این کتاب یاد مثنوی معروف "شیخ صمعان" می افتم. بدون هیچ فکری رفتم سراغ مثنوی شیخ صمعان و ...
در شگفتم چرا بعضی ها واقعا به قدرت عشق ایمان ندارن و اونو زاییده تفکر انسانها در کتابها و ... می دونن. خیلی ها عشق رو چیزی می دونن که انسانهای ماشینی امروز به علت غرق شدن در دنیای آهنیشون به وجود آوردن تا بتونن در لحظات فراغتشون به چیز دیگه ای هم فکر کنن. اما وقتی این ها رو می خونم و داستانهای گذشتگان رو که در زمان اونها زندگی بشر اینقدر سخت و سردرگم نبود بیشتر به عشق ایمان میارم و بیشتر می فهمم که همه چیز ما از عشقه. دلم می خواد بخش کوچیکی از این مثنوی رو براتون بنویسم تا ببینید که عشق تا کجاها می بره این تن خاکی رو...
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید / عافیت بفروخت، رسوایی خرید
عشق بر جان و دل او چیره گشت / تا زدل نومید، وز جان سیر گشت
چون مریدانش چنین دیدند زار / جمله دانستند کافتادست کار
جملهء یاران به دلداری او / جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار / خیز و این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفت امشب از خون جگر / کرده ام صدبار غسل ای بیخبر
آندگر یک گفت تسبیحت کجاست / کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم زدست / تا توانم بر میان زنار بست
آندگر یک گفت ای پیر کهن / گر خطایی رفت بر تو، توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال / تایبم از شیخی و حال و محال
آندگر یک گفت ای دانای راز / خیز و خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار / تا نباشد جز نمازم هیچ کار
آندگر یک گفت تا کی زین سخن / خیز و در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من اینجاستی / سجده پیش روی او زیباستی
آندگر گفتش پشیمانیت نیست / یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش از این / تا چرا عاشق نبودم پیش از این
آندگر گفتش که دیوت راه زد / تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت گر دیوی که راهم می زند / گو بزن الحق که زیبا می زند
آندگر گفتش که هرک آگاه شد / گوید این پیر اینچنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام و ننگ / شیشه سالوس بشکستم به سنگ
آندگر گفتش که با یاران بساز / تا شویم امشب به سوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست / هوشیار کعبه ام در دیر مست
آندگر گفتش که دوزخ در ره است / مرد دوزخ نیست هر کو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه من / هفت دوزخ سوزد از یک آه من
آندگر گفتش که امید بهشت / باز گرد و توبه کن زیر کار زشت
گفت چون یار بهشتی روی هست / گر بهشتی بایدم این کوی هست
آندگر گفتش که از حق شرم دار / حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکند / من به خود نتوانم از گردن فکند
آندگر گفتش برو ساکن بباش / باز ایمان آور و مومن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواه / هر که کافر شد ازو ایمان مخواه
....
آره دوستان، عشق همون چیزیه که همه چیز ما از اونه و عشق همون چیزیه که تو قلب هرکس وارد شد زیبایی رو خلق کرد. به قول شاعر:
"عاشق چه جوان چه پیرمرد... عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد"
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 0:28 توسط سعید
سلام به همه دوستان عزیزم
امروز اومدم یه سر دلی تازه کنم. چرخی بزنم تو وبلاگ باقی دوستان و احساس های قشنگشونو حس کنم. خودم هم حس نوشتن داشتم. امروز ۵ تا پست براتون تو وبلاگ گذاشتم. یعنی از این بعد روال اینجوریه که با هر بار اومدنم ۵ تا مطلب براتون می نویسم. همین پست هایی که توی صفحه اول می بینید. فقط فراموش نکنید می تونید با حرفاتون به من ایده بدین. از اینکه از وبلاگ خوشتون میاد و تعریف می کنید ممنونم ولی بیشتر نیازمند ایده هاتون هستم تا بتونم این وبلاگ و گسترش بدم. پس دریغ نکنید.
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 6:50 توسط سعید
|
زیاد هستند آدمایی که در کنار ما زندگی می کنند که باورهایی دارن و چیزهایی را تجربه کردن. اما نتیجه تلخ گرفتن. شکست خوردن و حالا به دنیا و همه چیزهایی که یه روزی دنبالش بودن پشت کردن. دیگه باورهاشونو باور ندارن. دیگه تجربه هاشونو انکار می کنند. دیگه احساساتشونو پنهان میکنن. می خوان به همه بگن که نه هیچ وقت شکستی تو زندگی اونها نبوده. هیچ وقت احساساتشون تحریک نشده. اما پشت این پرده ریا قلبشون با همه احساسشون داره فریاد میزنه. داره التماس میکنه. اما اونا هیچ وقت بهش توجه نمی کنن. حتی اگه بدونن تنها راه نجاتشون از این دورویی شجاعت اقرار به اون چیزی که تو دلشون داره موج میزنه. چرا باید به دیگران نشون بدیم که هیچ وقت شکست نخوردیم در حالیکه خوردیم. چرا باید طوری رفتار کنیم که دیگران فکر کنن ما هیچ احساسی نداریم. دنیا پر از شکستهایی که همشون به نافرجامی ختم نشدن. اگر به کارنامه هر انسان موفقی نگاه کنیم جز شکست و دوباره برخاستن چیزی نمی بینیم. عشق هم چیزی نیست که انسان با شکست در اون به همه چیز پشت کنه. چه بسا شکست آغازی باشه برای تجلی اون عشق. پس از شکست نترسیم. اینجور فکر نکنیم که قرار ببازیم. مهم اینه بریم و مبارزه کنیم از نتیجه نترسیم. بریم و مردونه مبارزه کنیم.
من نمیگویم سمندر باش یـا پـروانـه باش
گر به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 1:17 توسط سعید
|
امروز تو یه مکان عمومی و جلو چشم خیلی از آدمها چیزی رو دیدم که خیلی منو به فکر برد. اینکه چرا دو تا دوست وقتی به مشکل بر می خورن، وقتی نمی تونن مشکلشون رو حل کنند و وقتی دیگه چیزی برای گفتن ندارن شروع میکنن به تخریب همدیگه و هر چی از همدیگه میدونن میریزن بیرون اونهم نه تو خلوت خودشون، بلکه جلو چشم ده ها نفر. شروع میکنن اسراری رو فاش کردن که یه روزی به خاطر اعتمادی که به هم داشتن برای هم گفته بودن و حالا ...
بی اختیار یاد این سخن یگانه مرد عالم حضرت علی (ع) افتادم که می گفت: "آنکس که از هر آنچه که می داند علیه کسی استفاده می کند همانند این است که به خود نیزه می زند تا آنکه را که در پشتش ایستاده هلاک کند."
بیایید بیشتر فکر کنیم. زندگی کوتاه تر از اونیه که به دشمنی بگذره. باور کنید آنچه را که داریم اگر از دست بدیم با گریه و پشیمانی نمی تونیم دوباره به دست بیاریم. بیایید اینجوری فکر کنیم که دیگه فرصتی نیست که آفتاب فردا رو ببینیم. بیایید هر چی محبت داریم امروز نشون بدیم. چیزی برای فردا نذاریم. فردا دوباره خورشید بیرون میاد و زندگی ادامه خواهد داشت اما شاید برای ما فردایی وجود نداشته باشه.
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 2:26 توسط سعید
|
خیلی سخته که بغض راه گلوتو بسته باشه اما کسی نیست که سنگ صبورت باشه. خیلی سخته که چشمات طغیانگر سیلی باشه که هیچ شانه ای سدی برای آن نیست. سختر از همه اینها اینکه تو سکوت خودت عشق رو ناباورانه فریاد بزنی و کسی صداتو ناجوانمردانه نشنوه. کاش سنگ بودم. کاش سنگ بودیم. تا هیچ وقت اشک نمی ریختیم. تا برای هیچ اشکی شانه نمی شدیم. کاش سنگ بودیم تا کسی عشقمون رو باور نمی کرد نه اینکه انسان باشیم و کسی نفهمه که چی میگیم. کاش سنگ بودیم.
وقت جان کندن من بود نمی دانستم
تیغ در گردن من بود نمی دانستم
آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد
آخرین شیون من بود نمی دانستم
تا نمردم بگذارید که فریاد کنم
دوست هم دشمن بود نمی دانستم
از همان خنده که معنای عطوفت می داد
نیتش کشتن من بود نمی دانستم
آن چه من عاطفه پنداشتمش
آتش خرمن من بود نمی دانستم
لحظه وصل من و دوست خدا می داند
وقت جان کندن من بود نمی دانستم
+
نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 1:53 توسط سعید
|
"وقتی به شمع تولدت فوت می کنی یعنی پایان همه چیزهایی که یک سال براشون زندگی کردی." یعنی اینکه یک سال بزرگتر شدی. یک سال پیرتر شدی. یک سال به پرواز همیشگیت نزدیک تر شدی.
دیگه آغوش مادر جایگاهی واسه گریه هات نیست. دیگه داری خودت میشی.
بزرگ که میشی عاشق میشی، دنیا رو قشنگ میبینی. دیگه هر سال از اینکه روز تولدت فکر کنی یک سال دیگه هم گذشت احساس ناراحتی نمی کنی و خوشحالی که تو این یک سال یک عمر با عشقت زندگی کردی هرچند برات یک لحظه بوده باشه.
اما یه روز ...
خواسته و ناخواسته وقت خداحافظی میرسه...!؟
و تو این بار باید به شمع های عشقت فوت کنی و وقتی فوت کردی یعنی تمام شدن همه چیزهایی که یک عمر واسشون اشک ریختی. حتی اگه این عمر یک لحظه بوده باشه.
افسوس که اومدن و رفتنمون دست خودمون نیست. مجبوریم بمونیم. بمونیم و به انتظار پرواز بشینیم .
کاش میدونستیم تا رسیدن به لحظه پرواز چند تا شمع دیگه باید فوت کنیم؟
"رفتن من حتمی است خوب می دانم که خاطرات من است بعد من به قاب می رود
درختی خشک را مانم به صحرا ... که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری ... نه برفی تا بسوزد هستی اش را"
"مشیری"
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 2:12 توسط سعید
|
وقتی هنوز نرفته بودی، یاد گرفتم چه جوری دنیای درد باشم و کسی نفهمه
یاد گرفتم آدمها رو ببخشم و تقاص گناهانشونو خودم بدم
یاد گرفتم با تو نجنگم ولی در برابر خنجرت محکم بایستم
فهمیدم چه جوری صبور باشم
فهمیدم چقدر حرف ناگفته دارم. فهمیدم عشق این نیست که یه پرنده رو آب و دون بدی و تر و خشک کنی
فهمیدن که عشق همون لحظه با غصه رها کردن پرندست
آره همه چیز و فهمیدم ولی هیچ وقت این رو نفهمیدم که چرا این فرصت رو نداشتم تا ثابت کنم که همه اینها رو یاد گرفتم و فهمیدم
+
نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 10:33 توسط سعید
امروز داشتم مثل همه روزها و لحظه های عمرم به عشق فکر میکردم. به اینکه چرا درست زمانی که فکر می کنی که همون نیمه گمشده معروف که همه منتظرش هستند رو پیدا کردی و داری تابلو زندگیتو تو قاب قشنگ عشق جا میدی یهو همه چی بهم میخوره و بعدش بهت و بغض و اشک و جدایی. چرا بعد از این همه مدت دوستی و غرق شدن در احساساتی که مدتهاست دیگه رنگ هوس به خودش نداره میبینی که هم نفس و همسفرت تو رو تو جاده ای تنها گذاشته که دیگه جلو رفتن برات مفهومی نداره. دیگه به زیبایی های جلوی پات نگاه نمی کنی. نگاهت به پشت سر مونده و یه داغ از خاطرات به گل نشسته رو پیشونیت. امروز داشتم به عشق فکر می کردم برای همه لحظه های باقی مانده از زندگیم و این شعرو خوندم که چقدر زیباست. وقتی به آخرش رسیدم تازه فهمیدم که چرا نمی تونم از این غمی که به دلم نشسته حتی برای یک لحظه هم دل بکنم.
نه میشه باورت کنم، نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش، دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو، نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم، که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم، تویی که معنای منی
تویی که از منی اگر، تیشه به ریشه می زنی
نه ساده ای نه خط خطی، نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه، نه مونده جای پیش و پس
نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط می خوام با خواستنت، تا هستم از تو کم نشم
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 4:13 توسط سعید
|
سلام دوستان
امروز بعد از مدتها که تصمیم داشتم این وبلاگ رو بسازم، تونستم این کارو انجام بدم. در حقیقت مدتها بود که تصمیم داشتم این وبلاگ رو بسازم ولی به دلایلی این فرصت رو پیدا نمی کردم. خوب تا الان هم مطالبم رو تو وبلاگ دیگه ای جمع آوری می کردم که حالا تصمیم گرفتم ادامه کار رو اینجا به انجام برسونم. خوب این وبلاگ مثل اکثر وبلاگهای دیگه حال و هوای عاشقانه و کمی هم اندیشمندانه داره. آنچه که در این وبلاگ جمع آوری میشه برگزیده ای از بهترین، زیباترین و تاثیر گذارترین مطالبی است که در دیگر وبلاگها هم می توانید اونها رو پیدا کنید. ولی اینجا سعی شده این مطالب تا جایی که امکان داره از احساس واقعی سرچشمه گرفته باشه و منبعی باشه برای دسترسی به این مهم. امیدوارم بتونم آنچه را که در قلبم و ذهنم ترسیم کردم به انجام برسونم. تو این راه قطعا نیازمند هم فکری و البته یاری شما هستم. پس تنهام نذارین.
درود بر شما
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386 3:28 توسط سعید
|