تبليغاتX
سکوتم فریاد ناگفته هاست

سکوتم فریاد ناگفته هاست

یک روز آمدی و گفتی تنهاییت را با من تقسیم کن که من نیز تنهایم.
گفتم تنهایی های من پر از اشک و غصه اند.
گفتی من سهمی می خواهم.
گفتم باشد. شادی هایم برای تو و تنهایی و غم هایم مال خودم.
گفتی هر دو را می خواهم.
گفتم برو. هر دو را نمی توانم تقسیم کنم.
من به تو غصه نمی فروشم. هر دو را نمی توانم به تو بدهم.
اصرار کردی.
سر شب آمدی که سهمت را بگیری.
وقتی زلال اشکهایم را دیدی تردید کردی.
طاقت نیاوردی و رفتی.
اشکها پرسیدند: "پس کجا رفت؟ ما که اشکهای شادی را برای او نهاده بودیم...!؟"

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 12:57 توسط سعید


قصد دارم از امروز یه پست جدید به نام "ماندگاران" ایجاد کنم که در اون به طور نسبتا خلاصه به شرح زندگی بزرگان تاریخ بپردازم. این پست بی ربط به پست اندیشه ها نمی تونه باشه. اگر بدونیم صاحب اندیشه ها چه طور زندگی کردند میتونیم به گفتارهاشون نگاه دقیق تر داشته باشیم. قصدم اینه که اول از همه برم سراغ اونایی که تو اندیشه ها ازشون نام بردم. و اولین نفر رو با یکی از سخنانش معرفی می کنم.

برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند


برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 12:9 توسط سعید


دختر و پسر فقیری که عاشق هم بودن تصمیم می گیرند ازدواج کنند. پسرک که پولی نداشت تا برای دختر چیزی بخرد. ساعت قدیمی که از پدرش به او رسیده بود را فروخت تا برای گیسوان بلند دختر سنجاق سر زیبایی بخرد. و دخترک هم که نمیتوانست برای پسر چیزی بخرد موهای بلند و زیبایش را فروخت تا برای ساعت پسر بند نقره ای زیبایی بخرد. روز عروسی نه بند ساعت نقره ای به کار پسر آمد و نه سنجاق سری که پسر برای دختر خریده بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 18:9 توسط سعید |


وقتی به آسمون نگاه می کنی دوست داری پر نور ترین ستاره رو مال خودت بدونی. اونکه از همه درخشانتره.
اما یادت باشه چشمهای دیگری هم به دنبال اون ستاره خیره شده. پس اون فقط مال تو نیست. ستاره های کوچک را نگاه کن که کم نورترند. مطمئن باش کمتر کسی به اونها چشم دوخته و اونا فقط برای تو هستند و بدون که اونها اگه کم نورند واسه اینه که دورتر هستند و دست نیافتنی. ولی یه ستاره اند. وقتی نزدیک اونها شدی درخشش اونها را خواهی دید.

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 2:39 توسط سعید


در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر پنج ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود. چون همانقدر پول هم به سختی به دست می آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا این هدیه من است. پدر جعبه را از دست دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی، باید داخل جعبه چیزی بگذاری؟
اشک از چشمان دختر سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جون، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم!

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه نمود.

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 3:51 توسط سعید


دختری می رفت. پسری او را دید و دنبال او روان شد. دختر پرسید که چرا پس من می آیی؟ پسر گفت بر تو عاشق شده ام! دختر گفت: بر من چه عاشق شده ای؟ خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید. برو و بر او عاشق شو. پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید. بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتی؟ دختر گفت : تو راست نگفتی. اگر عاشق من بودی پیش دیگری چرا می رفتی؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 0:38 توسط سعید


بعضی حرفها رو نمیشه قیمت گذاشت.
بعضی حرفها حرف اضافه است.
بعضی حرفها با سکوت ادا می شوند.
بعضی حرفها را باید از نامحرم پوشاند.
بعضی حرفها به گویندش آبرو میده.
بعضی حرفها را باید یکبار گفت.
بعضی حرفها را باید بایگانی کرد.


+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 1:42 توسط سعید


روزی مرد ثروتمندی پسر کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان بدهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک شبانه روز را در یک خانه محقر روستایی به سر بردند. در راه بازگشت پدر از پسرش پرسید: "چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر پاسخ داد: "فهمیدم که ما در خانه خود یک سگ داریم، ولی آنها چهار سگ دارند. ما در حیاطمان فقط یک فواره داریم ولی آنها یک رودخانه بزرگ دارند که انتهایش مشخص نیست. ما در حیاطمان فانوسهایی تزئینی داریم ولی آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست." پدر از حرف های پسر متعجب بود که پسر پرسید: "راستی پدر چرا ما اینقدر فقیریم!"

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386 3:2 توسط سعید


به من میگفت: "آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر، می میرم"
باورم نمی شد....
فقط برای شوخی و یک امتحان به او گفتم بمیر ... !
و اینک سالهاست که در تنهایی پژمرده ام...؟
کاش امتحانش نمی کردم...

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386 2:52 توسط سعید |


چند تا تک بیت قشنگ تو ذهنم بود که یه جورایی حسم نسبت به عشقیه که تو قلبم دارم گفتم براتون بنویسم. البته کمی هم با خودم مشاعره کردم. اینم نتیجه اش.

زیر بارون بهاری شده باز حس تو جاری/شده خیس از غم دوریت بازم این زخمای کاری
یادت امشب باز دوباره منو برده توی رویا/ باز قرار که من امشب نخوابم تا صبح فردا
از آن زمان که تو رفتی بهار دل پژمرد/ بیا که خانه دل بی تو سخت ویران است
تو را به تیشه عشق میان مرمر قلبم تراشیدم/از آن پس من تو را چون بت پرستیدم
ما سخاوت پیشه ایم دل به هر کس می دهیم/ننگ داریم پس بگیریم توشه بخشیده را
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین/آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم
مفتون خویشم کردی از حالی که آنشب داشتی/بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت/عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت
تو را تا حد و مرز بت پرستی دوست دارم/تو را اندازه شب های مستی دوست دارم



+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 4:36 توسط سعید


نجار پیری بود که می خواست بازنشسته بشه. به کارفرماش گفت که دیگه می خواد از کار کردن دست بکشه و از زندگی در کنار همسر و فرزندانش لذت ببره. کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواد ترکش کنه ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار که دلش نمی خواست دیگر کار کند با اکراه پذیرفت. دلش به کار راضی نبود. با بی حوصلگی و بی توجهی ساختن خانه را به پایان رساند. او برای ساخت خانه از مصالح خوب استفاده نکرد و دقت لازم را در ساخت آن ننمود. وقتی ساخت خانه به پایان رسید. کارفرما برای دیدن خانه به آنجا آمد. او کلید درب خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ایست از طرف من برای تو ...!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 1:28 توسط سعید


یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش درآورد و پرسید: "چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟" دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: "بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد. ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: "چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟"
و باز دستهای حاضرین بالا رفت. سخنران اسکناس مجاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: "خوب حالا چه؟ کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟" و باز دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: "دوستان، با این بلاهایی که من بر سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه خواهان آن هستید" و ادامه داد: "در زندگی واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلوده می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم. ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پرارزشی هستیم."

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386 2:50 توسط سعید |


DESIGN BY :MINOS X

درد من
حصار برکه نیست....
درد،
زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا
به ذهنشان خطور نکرده است


صفحه نخست
پست الکترونيک




آرشیو ماهانه

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشيو موضوعي

شعر و سخن
دست نوشته ها
سایر مطالب


وبلاگ دوستان

دستیار وبلاگ نویس
دنیای سخن
دست نوشته
فریاد بی صدا
صداقت
تلخ یا شیرین
پروانه شب
تمنا