من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد... نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد... پس چرا عاشق نباشم؟
اگه با دیدن من غم تو دلت جا میگیره... میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره
و اینک لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند... و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند.
از من پرسیدند او هم تو را دوست دارد؟ گفتم همین که من او را دوست دارم کافی نیست؟ گفتند مگر تو میدانی عشق چیست؟ گفتم نه ولی بدون آن نمی توانم زنده بمانم. گفتند خوش به حالش! گفتم خوش به حال من که دیوانه اویم
+
نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 4:57 توسط سعید